رضايت و حق شناسي در چشمان فليسيا برق مي زد. سبكي نامنتظر چنان طراوتي به چهره اش داد كه وقتي مندو به ياد آورد كه اين زيبايي را براي هميشه از دست داده است بار ديگر خود را ديد رانده شده برهنه و بي پناه در چنبر ماري. دردي كهن چنگ زد به احشايش. شانه هاش جمع شد. ديد دارد فرو مي ريزد. رفت كه جر بزند. اما بي فايده بود.
«چاه بابل» نوشته رضا قاسمی
روي يكي از همين نيمكت ها بود. چه فرقي دارد كدام يكي.گفتي بايد تمام شود. گفتي نبايد اصلا شروع مي شد. گفتي كه من كسي نيستم كه بايد باشم. بايد! گفتي اما نماندي تا بشنوي. خواستم جر بزنم. التماس كنم. اما رفته بودي.
مي گويند خاطراتت را بايد مچاله كنم و دور بريزم. اما...