Oldest Masoud_Ahmadpoor posts on PhotoBlog.com

قطره اي بودم چکيدم در شبي بر گلي چون بوسه ي تر بر لبي ناپديدم  ديده اي  گر  در  سحر عاشقي  بودم  پريشان  در  تبي

Though nothing can bring back the hour of splendour in the grass , of glory in the flower; We will grieve not, rather find Strength in what remains behind;…

... در آتش ام بنشاندي و مانده اي به تماشا نـمانـد آتـش و مانم که آتـش ات بنشانم ... You put me in fire and cast your eye's on light The light turns out at last…

شده  سالی دگر  بی رویت  ای  دوست که  بی سامانی ام در آن از این روست تو می بینی  پریشانم بگردان ورق  از دفترم  کین  کار  نیکوست

يار شود آنکه دلم زار ببيند خوار شود آنکه گلم خار ببيند بار شود خاطره ها چون که نباشي تار شود ديده و غم بار ببيند

گلهاي بنفشيم که در متن بهاريم سبزيم و سرفراز که در حال گذاريم نه در پي جنگيم و نه در حال خمودي در جا بنشستن نتوانيم که خواريم گر خصم مني پاي منه بر چمن خود تيري…

پرسش ام لحظه ی دلدادگي ام از مصحف پاسخ اش بود در این راه ز تو من اضعف؟ قصه ام با تو شد آغاز و به زير گنبد تو شدي خيره به سقف و دل من هم در کف

One day an oldster soaked his husky bread in the river. The spring dried up bashfully above there. Afterward his land did not yield anything and he lost his…
Loading...
Up
Copyright @Photoblog.com